آرش گفت : " زمین کوچک است ، تیر و کمانی می خواهم تا جهان را بزرگ کنم ! "
به آفرید گفت : " بیا عاشق شویم ، جهان بزرگ خواهد شد ، بی تیر و بی کمان " ... ... به آفرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت و تیری به بلندای ستاره ، کمانش دلش بود و تیرش عشق ...
به آفرید گفت : " از این کمان تیری بینداز ، این تیر ملکوت را به زمین می دوزد "
آرش اما کمانش غیرتش بود و جز خود تیری نداشت ...
آرش گفت : " جهان به عیاران محتاج تر است تا به عاشقان ، وقتی که عاشقی تنها تیری برای خودت می اندازی و جهان خودت را می گستری اما وقتی عیاری ، خودت تیری ، پرتاب می شوی تا جهان برای دیگران وسعت یابد ... "
به آفرید گفت : " کاش عاشقان همان عیاران بودند و عیاران همان عاشقان ! " آنگاه کمان دل و تیر عشقش را به آرش داد و چنین شد که کمان آرش رنگین شد و قامتش به بلندای ستاره و تیری انداخت ، تیری که هزاران سال است می رود ...
هیچ کس اما نمی داند که اگر به آفرید نبود ، تیر آرش این همه دور نمی رفت
دکتر عرفان نظرآهاری - من هشتمین آن هفت نفرم ..
سپاس شاد و برکت باشید
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 12:23 توسط مهدی
|