کلامی از بزرگان دنیا - داستان های عبرت آموز
 988
روزی انیشتین به چارلی چاپلین گفت :
می دانی آنچه که باعث شهرت تو شده چیست؟
"این است که تو حرفی نمیرنی و همه حرف تو را می فهمند"!

چارلی هم با خنده می گوید :
تو هم می دانی آنچه باعث شهرت تو شده چیست؟
"این است که تو با اینکه حرف میزنی، هیچکس حرفهایت را نمی فهمد"!
|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390  |
 933
 
آرش گفت :
" زمین کوچک است ، تیر و کمانی می خواهم تا جهان را بزرگ کنم ! "

به آفرید گفت :
" بیا عاشق شویم ، جهان بزرگ خواهد شد ، بی تیر و بی کمان "
... ...
به آفرید کمانی به قامت رنگین کمان داشت و تیری به بلندای ستاره ، کمانش دلش بود و تیرش عشق ...

به آفرید گفت :
" از این کمان تیری بینداز ، این تیر ملکوت را به زمین می دوزد "

آرش اما کمانش غیرتش بود و جز خود تیری نداشت ...

آرش گفت :
" جهان به عیاران محتاج تر است تا به عاشقان ، وقتی که عاشقی تنها تیری برای خودت می اندازی و جهان خودت را می گستری
اما وقتی عیاری ، خودت تیری ، پرتاب می شوی تا جهان برای دیگران وسعت یابد ... "

به آفرید گفت :
" کاش عاشقان همان عیاران بودند و عیاران همان عاشقان ! "
آنگاه کمان دل و تیر عشقش را به آرش داد و چنین شد که کمان آرش رنگین شد و قامتش به بلندای ستاره
و تیری انداخت ، تیری که هزاران سال است می رود ...

هیچ کس اما نمی داند که اگر به آفرید نبود ، تیر آرش این همه دور نمی رفت

دکتر عرفان نظرآهاری - من هشتمین آن هفت نفرم ..

سپاس
شاد و برکت باشید
|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390  |
 926
درسی از ادیسون
ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد...
این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.


در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...

پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!!

من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!!
چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...!
در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!!

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه سوم بهمن 1390  |
 925
ماجرای واقعی یک تصمیم

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند! حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرشلودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترعدینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.

امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!
 
ساعتی اندیشیدن برتر از هفتاد سال عبادت است
|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه سوم بهمن 1390  |
 پند398
آورده اند که در کنفرانس تهران روزی چرچیل، روزولت و استالین بعد از میتینگ های پی در پی آن روز تاریخی، برای خوردن شام باهم نشسته بودند.

در کنار میز یکی از سگ‌های چرچیل ساکت نشسته بود و به آنها نگاه میکرد، چرچیل خطاب به همرهانش گفت؛ چطوری میشه از این خردل تند به این سگ داد؟

روزولت گفت من بلدم و مقداری گوشت برید و خردل را داخل گوشت مالید و به طرف سگ رفت و گوشت را جلوی دهانشگرفته و شروع به نوچ نوچ کرد، سگ گوشت را بو کرد و شروع به خوردن کرد تا اینکه به خردل رسید، خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن صرف نظر کرد.

بعد نوبت به استالین رسید. استالین گفت هیچ کاری با زبون خوش پیش نمیره و مقداری از خردل را با انگشتهایش گرفته و به طرف سگ بیچاره رفته و با یک دستش گردن سگ را محکم گرفته و با دست دیگرش خردل را به زور به داخل دهان سگ چپاند، سگ با ضرب زور خودش را از دست استالین رهانید و خردل را تف کرد.

در این میان که چرچیل به هر دوی آنها میخندید بلند شد و گفت؛ دوستان هردوتاتون سخت در اشتباهید! شما باید کاری بکنید که خودش مجبور بشه بخوره،

روزولت گفت چطوری؟

چرچیل گفت نگاه کنید! و بعد بلند شد و با چهار انگشتش مقداری از خردل را به مقعد سگ مالید، سگ زوزه کشان در حالی‌ که از سوزش به خودش میپیچید شروع به لیسیدن خردل کرد ! تا سوزش مقعدش برطرف شود

چرچیل گفت دیدید چطوری میتوان زور را بدون زور زدن بمردمان تحمیل کرد...

 
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و پنجم آذر 1390  |
 پند 335
جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند.
پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این
دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.

 

جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است

پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر
تمام می شود

 

جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد

پیرزن گفت: این هم دیگر نعمتی است زیرا می دانید که عیب بزرگ زن ها پر
حرفی است اما این دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفی نمی کند و سرت را به
درد نمی آورد

 

جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است

پیرزن گفت: درست است ، این هم یکی از خوشبختی هاست که کسی مزاحم آسایش
شما نمی شود و به او طمع نمی برد

 

جوان گفت: شنیده ام پایش هم می لنگد و این عیب بزرگی است

پیرزن گفت: شما تجربه ندارید، نمی دانید که این صفت ، باعث می شود که
خانمتان کمتر از خانه بیرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از
خیابان گردی ، خرج برایت نمی تراشد

 

جوان گفت: این همه به کنار، ولی شنیده ام که عقل درستی هم ندارد

پیرزن گفت: ای وای، شما مرد ها چقدر بهانه گیر هستید، پس یعنی می خواستی
عروس به این نازنینی، این یک عیب کوچک را هم نداشته باشد.

احمد شاملو

|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه نهم شهریور 1390  |
 پند 334
حکیم و دختر لجباز

در
زمانی های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش در
می‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد
کسی دست به باسنش بزند
هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و
طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و
نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند. به ناچار دختر هر روز ضعیف تر و
ناتوان‌تر میشود تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط
من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم پدر دختر با
خوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟

حکیم میگوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم
شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟
پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو
آن منطقه را به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد
حکیم
به پدر دختر میگوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام
بیاورید. پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری
میکند... از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دوروز هیچ آب و
علفی را به گاو ندهند
شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به
این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد. حکیم تاکید میکند
نباید
حتی یک قطره آب به گاو داده شود. دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و
گرسنگی
بسیار لاغر و نحیف میشود
خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به
نزد حکیم می آورد حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار
کند. همه متعجب میشوند، چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند
بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکنند
حکیم سپس دستور میدهد که
پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند؟ همه دستورات مو
به
مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف
بیاورند
گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها، لحظه به
لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که
برای
گاو آب بیاورند؟ شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم
میشود و پاهای دختر هر لحطه تنگ و کشیده تر میشود دختر از درد جیغ میکشد
حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد حالا شکم گاو
به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده میشود
جمعیت
فریاد شادی سر می‌دهند دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود. حکیم دستور
میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند. یک هفته بعد
دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو
بزرگ متعلق به حکیم میشود
آن حکیم ابوعلی سینا بوده است

|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه نهم شهریور 1390  |
 
 
بالا